قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
56
تاريخ الفي ( فارسى )
حصارها گشادند از او غير زنان و كودكان بيرون نيامدند . خالد گفت : مرا فريفتى و دروغ گفتى . گفت : همهء قوم من در حرب هلاك شده بودند و من در مددكارى ايشان به غير از اين حيله نداشتم . و صدّيق ، رضى اللّه عنه ، مسلمه بن علامه را پيش فرستاد كه از بنى حنيفه هيچكس را زنده مگذار . چون مسيلمه برسيد ، خالد سه روز بود كه صلح كرده بود و عهد خود را نتوانست شكست ، و اعلام صدّيق نمود و صدّيق بالضروره قبول نمود . خالد ، مجّاعه را گفت : دختر خود را به من ده . مجّاعه گفت : چه مجال تزويج است و چون چندين هزار خون خلق ريخته شده ؟ خالد گفت : البته دختر به من ده . گفت : دختر من هزار هزار درم مىخواهد . گفت : قبول كردم . و دختر او به اين مهر گرفت . چون اين خبر به صدّيق رسيد ، به وى عتاب و خطاب نوشت كه چون تو بغايت فارغ بودهاى كه با هزار و دويست مسلمان هنوز جنگ ناشده به نكاح زنان مشغول مىشوى و چندين مال ضايع مىكنى ؟ و چنين نوشت : قاتلك اللّه بأين انّك تفارغ الدّرع و تؤانس النّساء و تهدر الأموال و تغنى النساء [ 7 الف ] و مائتا و الف رجل من المسلمين قد قتلوا . و چنان سخت نوشته بود كه عرق از خالد چكيده ، گفت : هذا عمل عمر . يعنى : اين عمل عمر است . و در بعضى از تواريخ حكايت علاء الحضرمى و رفتن او به جانب بحرين و حرب او با ايشان در اين سال نوشتهاند به تفصيلى كه در سال اوّل نوشته شده . و ديگر از مؤاخر جمله [ كذا ] آن است كه در اين سال مثنّى بن حارثه شيبانى نزد صدّيق ، رضى اللّه عنه ، آمد و مسلمان گشت و گفت : كار ملوك عجم بغايت پريشان شده ، اجازت ده تا لشكرى به نواحى كوفه برم و از حدود آنجا هرشهرى بگيرم حكومت آن مرا بود . صدّيق ، رضى اللّه عنه ، وى را بدانجانب روانه گردانيد و گفت : لشكرى به امداد تو خواهم فرستاد . پس مثنّى روانه شد و با قبايل عرب كه در حوالى قبيلهء او بودند و از ملوك عجم آزار بسيارى كشيده بودند برخاست و اطراف كوفه را غارت مىكرد و صيت اسلام منتشر مىساخت . و چون آواز وى به صدّيق ، رضى اللّه عنه ، رسيد علم و خلعت به جهت وى فرستاد و مثنّى غارت و تاراج ديار عجم مىكرد و طايفهء عجم درصدد دفع او شدند . چون اين خبر به صدّيق رسيد خالد بن وليد را با لشكرش كه از حرب مسيلمه فارغ شده بودند به مدد مثنّى فرستاد و محاربهء اهل فارس به او تفويض كرد و به مثنّى نامهاى نوشت كه : خالد را به جانب تو فرستادم ، بايد كه تعظيم وى نمائى و با تمام لشكر استقبال وى كنى و در جميع امور معاون و مطيع او باشى . پس خالد با لشكر عظيم ، قريب ده هزار سوار ، به سواد كوفه رسيد . در آنوقت حاكم سواد و حاكم حيره طلب صلح كردند . خالد با ايشان صلح كرد به شرط آنكه هريك مبلغ كثيرى به